كه هنـوز مـن نبودم كه تو در دلم نشستي

به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نيابم به قـدر وسع بکوشم

بزرگی از آن یافت کو پست شد
در نیستی کوفـت تا هست شد

افـتــادگي آمــوز اگـر طـالب فيـضي
هرگز نخورد آب زميني كه بلند است

چون تـیـغ بدست آری مردم نتوان كشت
نـزدیـك خــداونـد بـدی نیست فـرامُـشت
عیـسی به رهـی دیـد یكی كشتـه فتاده
حیران شد و بگرفت به دندان سرانگشت
گفـتــا تـو كـرا كشتی تا كشتـه شدی زار
یـا بـاز كجـا كشته شود آن كه تو را كشت
انگـشت مــكن رنـجـه به در كوفتـن كـس
تـا كـس نـكند رنـجه بـه در كوفتنت مشت

آدمـی از عـالم خاکی نمی آید بدست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

حـلـقـه ای بر گردنم افـکنده دوسـت
می برد هر جا که خاطر خواه اوست
