تبليغاتX
کنج دل - ساحل

کنج دل

موج زخود رفته، رفت !

ساحل افتاده ماند !

این تن فرسوده را پای به دامن کشید،

و آن سر آسوده را،

سوی افق ها کشاند

ساحل تنها به درد،

در پی او ناله کرد:

«موج سبکبال من!

بی خبر از حال من!

پای تو در بند نیست

بر سر و دوشت چو من

کوه دماوند نیست!»

«هستم اگر می روم» خوشتر از این پند نیست

بسته به زنجیرها لیک خوشایند نیست

نالۀ خاموش او

در دلم آتش فکند

رفتن؟

ماندن؟

کدام ای دل اندیشمند؟

گفت:

رو به پایان راه، هر دو به هم می رسند !

سینه کشان همچو موج،

راهی دریا شدم

«هستم اگر می روم» گفتم و رفتم چو باد

تن همه شوق و امید، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم

زآن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم

شوق در آمد زپای، پای در آمد به سنگ

و آن نفس گرم و ناز،

در خم و پیچ درنگ

اکنون،

دیگر، دریغ،

تن به قضا داده است!

موج زخود رفته بود،

ساحل افتاده است!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:56  توسط محمدرضا  | 

شبکه های سیما(تلویزیون)
خبرگزاری جمهوری اسلامی
خبرگذاری دانشجویان ایران
واحد مرکزی خبر
روزنامه های ایران
دوربین