تبليغاتX
کنج دل

کنج دل

پندهای شیرین

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي

كه هنـوز مـن نبودم كه تو در دلم نشستي

 آتش اشتياق

به راه باديه رفتن به از نشستن باطل

که گر مراد نيابم به قـدر وسع بکوشم

 

بزرگی از آن یافت کو پست شد

در نیستی کوفـت تا هست شد

 

افـتــادگي آمــوز اگـر طـالب فيـضي

هرگز نخورد آب زميني كه بلند است

 

چون تـیـغ بدست آری مردم نتوان كشت

نـزدیـك خــداونـد بـدی نیست فـرامُـشت

عیـسی به رهـی دیـد یكی كشتـه فتاده

حیران شد و بگرفت به دندان سرانگشت

گفـتــا تـو كـرا كشتی تا كشتـه شدی زار

یـا بـاز كجـا كشته شود آن كه تو را كشت

انگـشت مــكن رنـجـه به در كوفتـن كـس

تـا كـس نـكند رنـجه بـه در كوفتنت مشت

 

آدمـی از عـالم خاکی نمی آید بدست

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

حـلـقـه ای بر گردنم افـکنده دوسـت

می برد هر جا که خاطر خواه اوست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:5  توسط محمدرضا  | 

نگاه رویایی

تــا تــو نـگاه میکنی کـار مـن آه...! کردن است!

ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 12:36  توسط محمدرضا 

شمع و گل و پروانه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:21  توسط محمدرضا  | 

عشق یعنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 16:17  توسط محمدرضا  | 

عشق

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تــا کـرد مــرا تـهـی و پـــر کـرد ز دوســــت

اجـزای وجــودم هـمـگی دوســـت گــرفـت

نامیست ز مـن بر مـن و باقی همه اوسـت

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 10:35  توسط محمدرضا  | 

ساحل

موج زخود رفته، رفت !

ساحل افتاده ماند !

این تن فرسوده را پای به دامن کشید،

و آن سر آسوده را،

سوی افق ها کشاند

ساحل تنها به درد،

در پی او ناله کرد:

«موج سبکبال من!

بی خبر از حال من!

پای تو در بند نیست

بر سر و دوشت چو من

کوه دماوند نیست!»

«هستم اگر می روم» خوشتر از این پند نیست

بسته به زنجیرها لیک خوشایند نیست

نالۀ خاموش او

در دلم آتش فکند

رفتن؟

ماندن؟

کدام ای دل اندیشمند؟

گفت:

رو به پایان راه، هر دو به هم می رسند !

سینه کشان همچو موج،

راهی دریا شدم

«هستم اگر می روم» گفتم و رفتم چو باد

تن همه شوق و امید، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم

زآن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم

شوق در آمد زپای، پای در آمد به سنگ

و آن نفس گرم و ناز،

در خم و پیچ درنگ

اکنون،

دیگر، دریغ،

تن به قضا داده است!

موج زخود رفته بود،

ساحل افتاده است!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:56  توسط محمدرضا  | 

درد دل

  

 

 گفتي كه مــــرا دوسـت نـداري گله اي نيست 
 بين مــن و عـشق تـــو ولـي فاصله اي نيست 
 گفتم كه كمي صبــر كــن و گــوش بـه من كن 
 گفتي كه نـــه! بـايــد بــروم حوصـله اي نيست 
 پــــرواز عجب عـــــادت خــوبيـست ولــي حيف 
 تــو رفتـي و ديـگـر اثـــر از چــلــچـله اي نيست  
 گفتي كه كمي فـكـر خــــودم بـاشم و آن وقت 
 جـز عشـق تـو درخـاطر مـن مشغله اي نيست  
 رفتی تـــو خـــــدا پـشت و پـنـاهت به سلامت
 بگـذار بـســـوزد دل مــــــن مـسـاله اي نيست
 

 

    

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 11:6  توسط   | 

مطالب دیگر

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 8:55  توسط محمدرضا  |