همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي
كه هنـوز مـن نبودم كه تو در دلم نشستي

به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
که گر مراد نيابم به قـدر وسع بکوشم

بزرگی از آن یافت کو پست شد
در نیستی کوفـت تا هست شد

افـتــادگي آمــوز اگـر طـالب فيـضي
هرگز نخورد آب زميني كه بلند است

چون تـیـغ بدست آری مردم نتوان كشت
نـزدیـك خــداونـد بـدی نیست فـرامُـشت
عیـسی به رهـی دیـد یكی كشتـه فتاده
حیران شد و بگرفت به دندان سرانگشت
گفـتــا تـو كـرا كشتی تا كشتـه شدی زار
یـا بـاز كجـا كشته شود آن كه تو را كشت
انگـشت مــكن رنـجـه به در كوفتـن كـس
تـا كـس نـكند رنـجه بـه در كوفتنت مشت

آدمـی از عـالم خاکی نمی آید بدست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

حـلـقـه ای بر گردنم افـکنده دوسـت
می برد هر جا که خاطر خواه اوست
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:5  توسط محمدرضا
|
تــا تــو نـگاه میکنی کـار مـن آه...! کردن است!
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است؟
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 12:36  توسط محمدرضا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:21  توسط محمدرضا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 16:17  توسط محمدرضا
|
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تــا کـرد مــرا تـهـی و پـــر کـرد ز دوســــت
اجـزای وجــودم هـمـگی دوســـت گــرفـت
نامیست ز مـن بر مـن و باقی همه اوسـت
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 10:35  توسط محمدرضا
|
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:56  توسط محمدرضا
|
+ نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386ساعت 11:6  توسط
|
+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 8:55  توسط محمدرضا
|